معلمی که ...

معلم عصبی دفترراروی میزکوبیدودادازدسارا...

دخترک خودش روجمع وجورکردسرش راپایین انداخت وخودش روتاجلوی میزمعلم کشیدوباصدای لرزان گفت:بله خانم

معلم که ازعصبانیت شقیقه هایش میزدبه چشمهای سیاه ومظلوم دخترک خیره شدودادزدچندباربگم مشقاتوتمیزبنویس ودفترت روسیاه نکن ها؟

فردامادرتومیاری مدرسه میخوام درمورددختربی انظباطش باهاش صحبت کنم.

دخترک چانه ی لرزانش راجمع کردبغضش رابه زحمت قورت دادوگفت:خانم مادرم مریضه امابابام گفته آخرهفته بهش حقوق میدن اونوقت میشه مامانموبستری کنیم که دیگه ازگلوش خون نیاداونوقت میشه برای خواهرم شیرخشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه اونوقت قول داده اگه پولی موندبرای من یه دفتربخره که من دفترای داداشموپاک نکنم وتوش بنویسم اونوقت قول میدم مشقاموتمیزبنویسم

معلم صندلیش رابه سمت تخته چرخاندوگفت:بشین ساراوکاسه اشک چشمش روی گونه اش خالی شد

 

/ 0 نظر / 12 بازدید