مهر معلم

من ماندم با خاطرات ی از  جنس بلور

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط علی نوروزی نظرات ()

آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرس
 آن قدر دغدغه از خوی تو دارم که مپرس
 چون ره کوی تو پرسم دلم از بیم تپد
 آن قدر ذوق سر کوی تو دارم که مپرس
 سر به زانوی خیال تو هلالی شده‌ام
 آن قدر میل به ابروی تو دارم که مپرس
 از خم موی توام رشتهٔ جان میگسلد
 آن قدر تاب ز گیسوی تو دارم که مپرس
 صدره از هوش روم چون رسد از کوی تو باد
 آن قدر بیخودی از بوی تو دارم که مپرس
 جانم از شوق رخت دیر برون می‌آید
 انفعال آن قدر از روی تو دارم که مپرس
 محتشم تا شده خرم دلت از پهلوی یار
 آن قدر ذوق ز پهلوی تو دارم که مپرس
 محتشم تا شده آن شوخ به نظمت مایل
 ذوقی از طبع سخنگوی تو دارم که مپرس

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط علی نوروزی نظرات ()

امامت امام زمان  (ع)متقارن

با میلاد مسیح و اغاز سال ۲۰۱۵

همزمان با تولد دخترم کوچکم  فایزه بابا بر همگان مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط علی نوروزی نظرات ()

امامت امام زمان (ع )متقارن

میلاد مسیح و اغاز سال ۲۰۱۵

همزمان با تولد دخترم کوچکم  فایزه  بر همگان مبارک 


نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی نوروزی نظرات ()

چطوربگویم که دلتنگ توام...

تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی...

چطوربگویم که باغ دلم به غم نشسته وازدوری تودلتنگ شده...

چطوربگویم که وجودتو گرمای صدای دلنشین تو به من آشفته زندگی میبخشد...

چطوربگویم که این دل بی طاقت بهانه ی تورامیگیرد...

چطوربگویم که دستانم گرمی دستانت رامیخواهد...

ای تنهاترین ستاره زندگی من پشت پنجره ی دلتنگم به انتظارلحظه ی باتوبودن میمانم تاباآمدنت دل بی قرارم راآرام کنی...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳٩۳ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی نوروزی نظرات ()

معلم عصبی دفترراروی میزکوبیدودادازدسارا...

دخترک خودش روجمع وجورکردسرش راپایین انداخت وخودش روتاجلوی میزمعلم کشیدوباصدای لرزان گفت:بله خانم

معلم که ازعصبانیت شقیقه هایش میزدبه چشمهای سیاه ومظلوم دخترک خیره شدودادزدچندباربگم مشقاتوتمیزبنویس ودفترت روسیاه نکن ها؟

فردامادرتومیاری مدرسه میخوام درمورددختربی انظباطش باهاش صحبت کنم.

دخترک چانه ی لرزانش راجمع کردبغضش رابه زحمت قورت دادوگفت:خانم مادرم مریضه امابابام گفته آخرهفته بهش حقوق میدن اونوقت میشه مامانموبستری کنیم که دیگه ازگلوش خون نیاداونوقت میشه برای خواهرم شیرخشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه اونوقت قول داده اگه پولی موندبرای من یه دفتربخره که من دفترای داداشموپاک نکنم وتوش بنویسم اونوقت قول میدم مشقاموتمیزبنویسم

معلم صندلیش رابه سمت تخته چرخاندوگفت:بشین ساراوکاسه اشک چشمش روی گونه اش خالی شد

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳٩۳ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط علی نوروزی نظرات ()

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو

برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

 برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه

 برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن 

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

 برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

 برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش......

نوشته شده در یکشنبه ٧ دی ،۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط علی نوروزی نظرات ()

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم

حالا که سهم من نشدی کم بیاورم

دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم

تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم

میخواستم که چشم تو را شاعری کنم

امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم

دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل

می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم

یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....

میخواستم  برای  تــــو  مریـــــم  بیاورم؟

حتی قرار بود که من ابر باشم و

باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم

کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من

اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم

                 ......

اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم

باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم

حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم

عمراً  دوباره  رو  به  جهنّـــــم  بیاورم

خود را عوض کنم و برایت به هر طریق

از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم

بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت

یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟

نوشته شده در یکشنبه ٧ دی ،۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط علی نوروزی نظرات ()


Design By : Pichak